تبليغاتX
عزیزم به وبلاگ دوستی خوش اومدی!

عزیزم به وبلاگ دوستی خوش اومدی!

نوشته های من وشما؟

مهریه

دوشیزه مکرمه

خانم ............

آیا حاضرید با مهریه معلوم

 

- 1387 سکه تمام بهار آزادی به نیت سال نوآوری و شکوفایی

-14 شمش طلا به نیت 14 معصوم

-۵ بار سفر مبارک حج به نیت پنج تن

-۱۲۴۰۰۰ شاخه نبات به نیت ۱۲۴۰۰۰ پیغمبر

-...............

-...............

به عقد دایم آقای .............. درآورم ؟

عروس :

 

 

(ای بابا ، کجای کاری ؟ تازه عروس رفته گل بچینه)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/04/22ساعت 11:32  توسط   | 

خاله سوسکه

خاله سوسکه : ببینم ٬ من اگه زنت بشم و یه وقت دعوامون شد ٬ منو با چی میزنی ؟ 

 

آقا موشه :     زدن دیگه قدیمی شد عزیزم ٬ با تویوتا کمری زیرت میکنم 

 

خاله سوسکه : ایش ش ش ش ٬ من میرم زنه قصاب میشم ٬ حداقل بنز داره

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/04/22ساعت 11:27  توسط   | 

عشق باک يه دختر 8ساله


وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره

برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و

آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده

بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد

که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را

درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.

بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه

رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي

داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود.

دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد،

بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟

دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.

داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!

دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته

بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم

مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟

داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي

مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من

است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟

مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک

پرسيد: چقدر پول داري؟

دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي

زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه

برادرت کافي باشد!

بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت

را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.

آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.

فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او

از مرگ نجات يافت.

پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات

پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي

چقدر بايد پرداخت کنم؟

دکتر لبخندي زد و گفت: فقط 5 دلار.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/11/10ساعت 9:11  توسط   | 

به خدا نگو مشکل بزرگي دارم بلکه به مشکل بگو خداي بزرگي دارم.

رمضان مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/05/26ساعت 15:55  توسط بهار  | 

و باز بوی بهار نارنج حیاط مان ....امسال خوشبو تر از هر سال ...دینگ دینگ

عیدتون مبارک...

+ نوشته شده در  جمعه 1388/12/28ساعت 15:59  توسط بهار  | 

گفت وگوی یک زوج قبل وبعد ازدواج

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/12/06ساعت 11:3  توسط   | 

×چشمک×

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/12/06ساعت 11:2  توسط   | 

دوتافوت کن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/12/06ساعت 11:1  توسط   | 

 

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: 
«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.» 

 همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: 

«یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!» 

زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

اثر آنجل بولیگان از مکزیک!

ما آدمها (مرد و زنش فرق نمیکنه) به تعداد موهای سرمون آدما و خیلی چیزای دیگه رو را از دست میدیم و به اندازه ی عمیق ترین چاههای دنیا تنها میشیم، احساس تنهایی می کنیم و اغلب فکر میکنیم داستان ما با همه ی داستانهای دیگه فرق داره. ولی راستش داستان همه مون خیلی ساده اس. فکر میکنم نباید زیاد درباره ی چیزایی که به دست نیاوردیم یا از دست دادیم فکر کرد یا depress شد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/23ساعت 15:22  توسط بهار  | 

سلام به همه ی دوستان عزیز و گرامی

امیدوارم حالتون خوب باشه

من بهارم

نویسنده ی جدید این وبلاگ

خیلی خوشحالم که در خدمت شمام


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/19ساعت 12:4  توسط بهار  |